سفر به مشهد مقدس
تابستان 88 ما با خانواده ی رضا به مشهد رفتیم .سفر زیارتی بود وشوق رفتن به حرم همه را مسرور کرده بود .اما برنامه حرم را کنار بگذاریم مسافرت خیلی سختی بود ،امیرمحمد کوچک بود ودر عین حال باید غذای مخصوص خودش را می خورد .
از طرف دیگه عمه امیرمحمد هم در این مسافرت با ما بود که یک دختر به اسم فاطمه که 3 ماه کوچکتر از امیرمحمد است را داشت .بودن 2بچه ی کوچک شرایط را سخت کرده بود .
هوا هم آن سال گرم بود .یادم است روزی که قرار بود از مشهد برگردیم ظهر به دیهوک رسیدیم وآنجا برای خوردن ناهار ماندیم .هوا آنقدر بد بود که حتی نفس کشیدن را هم سخت کرده بود تصمیم گرفتیم به سمت کرمان حرکت کنیم.
کولرهای ماشین جواب نمی دادند بچه ها بی حال شده بودند وضع امیرمحمد این وسط خیلی بد بود چون از همه کوچکتر بود .
یک لحظه یاد عاشورا افتادم توی آن هوای گرم، بدون آب، بچه های کوچک، علی اصغر .........
چقدر سخت است تا زمانیکه آدم در شرایطی مشابه قرار نگیرد نمی تواند عمق فاجعه را درک کند .تازه حال ما کجا وشرایط آنها کجا....
بالاخره به کرمان رسیدیم وچقدر خوشحال بودیم که همه چیز تمام شد اما برای من تازه شروع شده بود از روز بعد امیرمحمدم حالش بد شد .
نصفه های شب بود که شروع کرد به لرزیدن اول فکر کردم سردش است چون دستهایش یخ زده بودند اما حالش طبیعی نبود به مامانم زنگ زدم وآنها آمدند خانه ی ما بعد هم به 115 زنگ زدیم اورژانس که آمد گفت باید سریعا بستری شود وگرنه خدایی نکرده تشنج می کند .
ما خودمان را به بیمارستان فاطمه زهرا رساندیم .عمو حسین کشیک بود همینکه بچه را به دکتر نشان دادیم فورا شیاف گذاشت وگفت سریع بچه را لخت کنید وزیر شیر آب بگیرید بعد از آن هم 2 ساعت تمام با حوله ی خیس روی دستها وپاهایش می گذاشتیم.
بعد از آن هم بستری شد و سرم وصل کردند خیلی صحنه ی دردناکی بود حاضر بودم بمیرم ولی برای بچه ی بی گناهم اتفاقی نیفتد.
آن شب من در کنارش نشستم ومواظبش بودم روز بعد دکتر آمد وگفت باید به بخش کودکان منتقل شود وفعلا باید بماند .عمو سفارش کرده بود وبه ما یک اتاق خصوصی دادند 5روز تمام آنجا بودیم چه بر من وپسرم گذشت فقط خدا می داند روز بعد هم فهمیدم که فاطمه مریض شده و او را هم به کاشانی برده اند .خلاصه اینکه مسافرت حداقل به من وراحله خوش نگذشت .
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدیم برای اطمینان از دکتر داعی نوبت گرفتیم .دکتر آزمایش کاملی نوشت مجبور بودیم دوباره خون بگیریم این آزمایش را هم فقط بیمارستان افضلی پور انجام می دادند حال بماند که برای اینکار چقدر من ومامانم اذیت شدیم .
نتیجه ی آزمایش این بود که متوجه شدیم اسید خون امیرمحمد بالاست وباید دارو بخورد .داروی ترشی که اصلا قابل تحمل نبود .دکتر به ما گفت شانس آورده اید که درکودکی متوجه این مشکل شده اید وگرنه ممکن بود رشد جسمی بچه کم شود اینجا بود که به حکمت خدا پی بردم وخدا رو شکر کردم شاید اگر این اتفاق برای پسرم نمی افتاد ما هیچ وقت متوجه این مشکل نمی شدیم (به قول مهدی :کلید اسرار)
خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری


سفر به مشهد مقدس
